![]() |
![]() |
|
| تقدیم به انکه دوستش دارم |
|
خداحافظ.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 0:35 توسط اگرین |
|
|
گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان نامي از دوست داشتن باقي نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را و تهي شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکي به ياد همه خاطره ها .... وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم... بي تفاوت مي گذرم.... شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد.. دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟ وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي توانستي نجاتم دهي.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 0:22 توسط اگرین |
|
|
خدا حافظ بروعشقم برو که وقت پروازه
برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست منو تنها بذار اینجا تو این روزای بی لبخند که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه برو عشقم خداحافظ برو تو گریه لالم کن خداحافظ برو اما عزیز من حلالم کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 20:29 توسط اگرین |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 20:15 توسط اگرین |
|
|
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند یک جا... به کجا؟ معلوم است به در خانه تو دل من عادت داشت که بماند آنجا پشت یک پرده نور که تو هر روز ان را به کناری بزنی دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن میگذری دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن مینگری.... دل من را دیدی؟ ساکن عشق تو بود یادت هست؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 20:1 توسط اگرین |
|
|
ایستاده ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:0 توسط اگرین |
|
|
اگر چه بود و نبودم یکی است..
تو را عذاب دهد جای خالی من! هوای بی تو پریدن نداشتم - آری : بهانه بود همیشه ، شکسته بالی من! تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت چه بی جواب سوالی ست ، بی سوالی من!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 10:58 توسط اگرین |
|
|
یک روز دیگر بی تو گذشت
و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است یک روز دیگر با دلتنگی گذشت و همچنان دلم هوای تو را کرده است روز های سرد زندگی ام بی تو میگذرد اما هنوز هم به یادت هستم..... و قطره های اشک از چشمانم سرازیر میشود اما من هنوز در کنار تو هستم و با خاطراتت زندگی میکنم و از لحظه طلوع با یاد و نام تو تا غروب سر میکنم امروز بدون تو گذشت فردا نیز می آید و مطمئن باش فردا را نیز بدون تو میگذرانم ولی با عشقت این لحظه های بی تو بودن را با همه غم و غصه هایش میگذرانم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:17 توسط اگرین |
|
|
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار.... بنویس مهلت بودن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم... من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمهای تو بودم با دلی از غصه لبریز شب عاشقونه من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو میگذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 10:58 توسط اگرین |
|
|
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ... آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ... از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ... حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است مرداب تنهاست و من تنهاتر مرداب مرا هم در برگرفته سکوت غریب مرداب حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را تنها تو می توانی از اسارت برهانی . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 18:27 توسط اگرین |
|
|
در زير اين همه آسمان و سوز دارم قصه هاي هزارويک شبم را با تو همچو خيال مي بافم و تو در کنار آتش نشسته اي قهوه ات را بي خيال مي نوشي و فراموش کرده اي که فال من تلخ تر از اين فنجان است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 18:20 توسط اگرین |
|
لحظه ، لحظه ی تنهایی من با تو و به یاد تو پر میشود و بدان تنها تو دلیل زنده بودنی ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 10:31 توسط اگرین |
|
با تو ای همسفر نور از همه بیگانه میشم با تو تفسیر یه واژه شعر عاشقانه میشم
با تو ای همراه معصوم ای طلوع هرچه پاکی ای صمیمی با عطوفت دست تومعنای پاکی توی برق هر نگاهت بغض صد عاطفه جاری روی لبهای نجیبت عطر گلهای بهاری با تو هر خزان غمگین مثل اول بهاره با تو این شبای تاریک میشه باز پر از ستاره اسم تو حس شکفتن توی ذهن هر ترانه میشه با تو تازه تر کردبغض سرد هر بهانه..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 10:19 توسط اگرین |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت 17:24 توسط اگرین |
|
|
و چشمانم بیقرار گریستن بود، تا شاید قطرات باران ابرهای غصه ام، مرهمی باشد بر التهاب دلتنگی های گاه به گاه که با اندک غفلتی از کوله بار تنهایی ام بیرون می پرند و حس کوچک خوشبختی ام را به تمسخر می گیرند و با خنده های سرمستانه شان دلم را به عزای دوری دستانت می نشانند. آن هنگام، بی تاب تر از همیشه، در پس ویرانی های کوچه دلم به دنبال تو می گردم تا سر بر شانه های مهربانت بگذارم و با گریه هایم به هجوم دلتنگی ها بخندم. اما . . . آری، تو نبودی و چشمانم بیقرار گریستن بود. . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 13:7 توسط اگرین |
|
|
با خود اندیشیدم
در این ترانه بی تو ماندن در این لحظه های بی تو حس بودنت شنیدن تپش های قلبت از مرز فاصله ها از نگاه چشم های تو تمام انتظارم شده است....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آبان1386ساعت 11:21 توسط اگرین |
|
|
نفس هایم سنگین شده است
مثل حضورم بر این دنیای خاکی گویا من تنها موجودی از این نوعم در این خاکی همه جا پر شده از وجوده " آدم " که حتی لفظش بر زبانم سنگینی می کند خسته ام از سنگینی این کلمه خسته ام از این دنیای کوچک قفس که برای من تنگ می نماید و من برای آن وزنی اضافی خسته ام از این تکرار اجباری شبانه روز که هنوز غروب ها دلتنگ اند و هنوز شب ها طولانی و هنوز کلماتی که برای بودن باید بر این برگه ها جان بسپارند و چه واژهء نامفهومی است مرگ برای این مردم که حتی با گفتنش محک.مت می کنند به پوچی و من اکنون پوچ ترینم میان این همه زنده و غریبه ام با این قفس خفقان آور . اگر قبلاً به شوق بازگشتش لحظه ها را می شماردم اکنون به عشق رجعتم لحظه شماری می کنم که این آدم های از جنس دود و پر غبار برایم بسیار دورند واژه هایم از جنس سنگ اند و از نوک این قلم به سمت ذهنم پرتاب می شوند دیگر حتی خسته ام از این نوشتن های سخت که یک بار هم پاسخم را نمی دهند این نوشته ها که " پایان کجاست ؟ من خسته ام ، انتها کجاست ؟ " ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 11:38 توسط اگرین |
|
|
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم
تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو
سوزونده آفت غرور از حـالا تا هـمیشه مو
اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی
من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی
کاش که میون من وتو تو اون روزها حصار نبود
هیچی میونمون به جز دلای بـی قـرار نبود
انگارکه تقدیرنمیخواست تو در کنار من باشی
منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی
یه خلوت ساکت وسرد انگار اسیرمون شده
نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده
جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست
سواره هرگز با خبر از غصه پیاده نیست
تو رفتی حالا دیگه اونور دنیا خونـته
انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونـته
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 11:33 توسط اگرین |
|
|
هوای ابر پاییزم ... به آسانی نمی بارم
ولی با تو فقط با تو ... هزاران گفتنی دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 10:27 توسط اگرین |
|
|
بی جهت نیست که هی می بارم پی رازیست درین نزدیکی پس پستوی گریز کلمات پس فردای دریغ فریاد هی هی می بارم و به خود می گویم های های گریه کنم رخ او در نظرم می شکفد همه ام محو رخش همهمه ام محو و تمام............... و فقط می بارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 10:25 توسط اگرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
پندهای زندگی ماه من عروسک سکوت ستاره حس پرواز در اوج بی تو هرگز با تو بابات نمیذاره |
|
RSS
|